حکایت خواندنی پیرمرد فقیر و گردن بند

  پیرمرد فقیر و گردن بند   روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد. پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان […]

داستان کوتاه و جالب قصاب و سگ باهوش!

  قصاب و سگ باهوش!   قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود […]

حکایت کوتاه و خواندنی ابوسعید در حمام!

  ابوسعید در حمام!   ابوسعيد ابوالخير با پيري در حمام بود. پير از گرماي دلکش و هواي خوش حمام فصلي تمام گفت. ابوسعيد گفت: مي داني چرا اين جايگاه خوش است؟ پير گفت: چون شيخي مثل تو در اين حمام است. چون در اين حمام شيخي چون تو هست خوش شد و خوش گشت […]

داستان کوتاه و جالب دو، دو تا چهار تا

  دو، دو تا چهار تا   مردي احول(دوبين) به خروسي نگاه مي کرد. به او گفتند: مي داني که مردم لوچ و دوبين يکي را دو تا مي بينند؟ مرد گفت: اين سخن دروغ است؛ زيرا اگر اين طور بود من اين دو خروس را چهار تا مي ديدم.

حکایت خواندنی حیف از تو نیست با این “خر ها” نشسته ای

  حیف از تو نیست با این “خر ها” نشسته ای   روزی بهلول، پیش خلیفه ” هارون الرشید ” نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به […]

داستان کوتاه و خواندنی علت خلقت مگس؟!

  علت خلقت مگس؟!   غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند. مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده […]

حکایت جالب قصر بی عیب و نقص پادشاه

  قصر بی عیب و نقص پادشاه   پادشاهي قصري زرنگار بنا کرد و سپس حکيمان و نديمان را فرا خواند و گفت: آيا در اين بنا عيبي مي  بينيد؟ همگان زبان به تحسين گشودند و از بي عيب بودن آن کاخ گفتند، تا اين که زاهدي برخاست و گفت: قصر نيکويي است اما حيف […]

حکایت جالب رشوه دادن به دلقک دربار!

  رشوه دادن به دلقک دربار!   شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم. پادشاهي دلقکي داشت که با همه درباريان مزاح مي کرد و […]

داستان کوتاه و جالب شاهینی که پرواز نمی کرد

  شاهینی که پرواز نمی کرد   پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای […]

حکایت جالب ناخدا مهم تر است یا مهندس!؟

  ناخدا مهم تر است یا مهندس!؟   يکي از روزها ناخداي يک کشتي و سرمهندس آن در اين باره بحث مي  کردند که در کار اداره و هدايت کشتي کدام  يک نقش مهم  تري دارند. بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پيشنهاد کرد که يک روز جايشان را با هم عوض کنند. قرار […]