مرور برچسب

قصه برای کودکان

قصه آموزنده استخوان مریض

داستان کودکانه روزی که استخوان مریض شد... استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد. از دکتر رفتن…

داستان زیبای سوسمار و کودکانش

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی ها روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند. احساس بهتری پیدا کردند و از آب…

داستان آموزنده هندوانه ی بخشنده

قصه زیبای آقای هندوانه هوا خیلی گرم بود. آقای هندوانه داشت به سمت خانه می رفت. ناگهان صدای گریه ی یک بچه را شنید. جلو رفت. دید یک بچه از روی دوچرخه اش روی زمین افتاده و دارد گریه می کند. آقای هندوانه دست بچه را گرفت و بلندش کرد اما…

داستان خانواده گربه

گربه های شلخته تو خونه ی گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه ی داروها یا ... مثلا همین دیروز همه ی وسایل خونه با نخ به هم بسته شده بودند. اگه بابا گربه ها می خواست…

داستان پروانه های زیبا

قصه ی آمورنده ی آزادي پروانه ها آزادي پروانه ها بهار بود ، پروانه هاي قشنگ و رنگارنگ در باغ پرواز مي كردند. حسام ، پسر كوچولوي قصه ما توي اين باغ ، لابه لاي گلها مي دويد و پروانه ها را دنبال مي كرد . هر وقت پروانه زيبايي مي ديد و…

داستان گربه های بازیگوش

قصه ی زیبای گربه‌های نادان گربه ی خاکستری گفت: من می خوام از درخت بالا برم و یک پرنده شکار کنم. گربه ی قهوه ای همان طور که سرش را می خاراند گفت: از کجا بفهمیم روی درخت پرنده ای هست یا نه؟ گربه ی نارنجی گفت: اول از همه باید از…

شعر قشنگ مرغ من

شعر کودکانه مرغ قشنگم مرغ قشنگم قدقدقدا می کنه شاید داره منو صـــدا می کنه دونه می خواد تا بخوره برای من تخــــــم بذاره یه مشت دونه بر می دارم برای مرغـــــــم می پاشم یه کاسه ی آب میارم جلوی مرغـــم میذارم اون می…

داستان مسواک نی نی

قصه کودکانه مسواک بی دندون یک مسواک بود کوچولو وبی دندون! صبح تا شب توی جامسواکی می نشست تا دندون ها بیایند و او تمیزشان کند؛ اما هیچ دندونی پیش او نمی آمد هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت. یک روز مسواک بی دندون از آن…

داستان لاکی به مدرسه نمی رود

قصه کودکانه: من دوست ندارم که به مدرسه بیایم لاکی یک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت.نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد. اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می…

داستان ماهی رنگی رنگی

داستان کودکانه: ماهی رنگین کمان و دوستانش ماهی رنگین کمان و دوستانش توی کلاس نشسته بودند. خانم هشت پا، آموزگار ماهی ها گفت: « بچه ها امروز روز تازه ای به کلاس ما می آید که اسمش فرشته است. او و خانواده اش تازه از آب های غربی به این جا…