مرور برچسب

داستان کوتاه

یک داستان پندآموز

داستان پندآموز روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به…

داستانک مرد کور و روزنامه نگار

مرد کور و روزنامه نگار روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد: من کور هستم لطفا کمک کنيد.روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت…

داستان کوتاه مرگ همکار

مرگ همکار يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت 10…

یک داستان واقعی و زیبا

یک داستان واقعی و جذاب در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست.…

داستان کوتاه کسی که میخواست خودش باشد

قصه کسي که مي خواست خودش باشد بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک دو ساله را قبول مي کنم. مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. مي خواهم فکر کنم…

داستانک خواندنی هر چه خدا بخواهد

هر چه خدا بخواهد سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می كرد كه وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را…

داستان خواندنی تفاوت بهشت و جهنم

تفاوت بهشت و جهنم روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط…

داستانک نوشته روی دیوار

نوشته روی ديوار مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان…

داستان دو کوزه

دو کوزه در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد…

داستان خولی و خر نامرد

خولی و خر نامرد روزی خولی از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید. خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه…