داستان کوتاه و خواندنی مجنون و مرد نمازگزار

داستان کوتاه و خواندنی مجنون و مرد نمازگزار

 

مجنون و مرد نمازگزار

 

روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.