داستان کوتاه و خواندنی پیرمرد و دختر

0 42

 

پیرمرد و دختر

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
– غمگینی؟
– نه .
– مطمئنی ؟
– نه .
– چرا گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن .
– چرا ؟
– جون قشنگ نیستم .
– قبلا اینو به تو گفتن ؟
– نه .
– ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
– راست می گی ؟
– از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.