داستان کوتاه و آموزنده دو دوست

0 35

 

دو دوست

 

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.
يکي از آنها از سر خشم؛ بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛ سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت ((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد))

دوستش با تعجب پرسيد: ((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛ تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟))

ديگري لبخند زد و گفت: ((وقتي کسي مارا آزار مي دهد؛ بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛ آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.