داستان غم انگیز دختر گل فروش

داستان غم انگیز دختر گل فروش

 

دختر گل فروش

 

کفش های کوچکش دیگر مناسب پاهایش نبودند همیشه از کهنگی و کوچکی آنها می نالید…دوست داشت کفش قرمز بگیرد رنگ گل ها …گلهايی  که از صبح تا شب کنار جاده می فروخت…  آن روز هم مثل همیشه در رویای داشتن کفش قرمز به خیابان آمد که در اثر برخورد با اتومبیلی به گوشه ای پرتاب شد.

چشم که باز کرد خود را روی تخت سفید بیمارستان دید و بالای سرش یک جعبه که کفش های قرمز درونش بودند

چشمان دختر از شادی لبریز اشک شد… ولی افسوس او نمی دانست دیگر نمی تواند راه برود…


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.