داستان کوتاه ارواح نیز با تکنولوژی پیشرفت می کنند

0 49

 

داستان ارواح نیز با تکنولوژی پیشرفت میکنند

 

روي کاناپه مقابل پدرم، فرانک نشسته بودم، در حالي که به شدت احساس کلافگي و بي حوصلگي مي کردم. درست چهار روز قبل، همسر پدرم يعني سادي شصت و نه ساله به علت حمله قلبي از دنيا رفته بود.

از آن به بعد، تمام مدت پيش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداريش مي دادم و همسرم ديويد سي و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مري يازده ساله و جيک نه ساله نگه داري مي کرد. او از من خواسته بود تاهر زماني که صلاح مي دانم، پيش پدرم بمانم و او را تنها نگذارم.

چهار روز گذشته، در فضايي غم بار، پر اشک و آه و سکوت سپري شده بود. هنوز بوي دود سيگار سادي در فضا به مشام مي خورد، انگار هر لحظه امکان داشت سرش را از در داخل کند و همان لبخند بلند بالا و شادي را به چهره بنشاند که هميشه به چهره شيرينش داشت.

ولي البته که چنين چيزي امکان پذير نبود، چون ديگر در قيد حيات نبود! و حالا در حالي که نگاه هاي خيره من و پدرم بر روي کيف دستي مشکي سادي ثابت مانده بود که روي ميز کنار صندلي اش قرار داشت، بي اختيار به آن روز، حدود دو ماه قبل فکر مي کردم.

آن روز، هر سه در سالن پذيرايي خانه نشسته بوديم که سادي که چشمانش از فرط شوق و ذوق برق مي زد، دست داخل کيفش کرد و خنده کنان، تلفن همراهي را از داخل آن بيرون کشيد و گفت:« اين را ببينيد! هنوز نمي توانم خوب با دکمه ها و کليد هايش کار کنم، ولي توانسته ام چند پيامک ارسال کنم.» همزمان پدرم هم خنديد و با چشمان گرد کرده اش، تلفن همراهش را برداشت و آن را به من نشان داد و گفت: « ببين، چه پيامکي برايم فرستاده است: عزيزم چاي حاضر است.» خنديدم و گفتم: « اتفاقاً جالب است. فقط بايد نحوه استفاده از کليد ايجاد فاصله بين کلمات و حروف را ياد بگيري.»

او همه حروف و کلمات را به هم چسبانده بود و از ديدن آن خنده ام گرفته بود. سادي مانند بچه ها زد زير خنده و گفت:« همين که توانسته ام چند کلمه تايپ کنم، هنر کرده ام.» از آن به بعد، او تلفن همراهش، تبديل به دو يار جدا نشدني از هم شدند و هميشه هم پيامک هاي او يک شکل بودند:« پشت سر هم، چسبيده به هم و بدون هيچگونه فاصله اي بين کلمات.»

و حالا در حالي که پدرم با چشماني اشک بار، کيف دستي حامل تلفن همراه محبوب سادي را بر مي داشت، معلوم بود که حسابي دلتنگ همسر از دست رفته اش شده است. پدر با صدايي گرفته و بغض آلود گفت:«مي خواهم کيف سادي را پيش خودش ببرم.» پدرم کيف او را محکم بغل کرد و به اتفاق راهي بيمارستاني شديم که جنازه سادي در سرد خانه اش نگهداري مي شد.

در آنجا به سراغ تابوت سادي رفتيم. پيراهني ياسي رنگ به تن داشت و انگار در خوابي عميق فرو رفته بود. وقتي پدر کيف او را در کنارش قرار داد، بغضم ترکيد و صداي هق هق زدنم به هوا بلند شد. پدرم زير لب نجوا کرد: «عزيزم، عشق من، اين هم کيف دستي ات. ممکن است لازمت شود تلفن همراه محبوب نيز داخل آن است…»
خيلي برايم عجيب به نظر مي رسيد. شنيده بودم که بعضي از افراد وصيت مي کنند که همراه وسايل محبوبشان به خاک سپرده شوند، ولي اين مدلش را نديده بودم!

يک هفته بعد، مراسم سوگواري سادي را در همان کليسايي برگزار کرديم که او و پدرم دو سال قبل به عقد يکديگر در آمده بودند. آن روز، من و پدر آنقدر گريه کرديم که صداي هر دو نفرمان حسابي گرفت. تا دو هفته بعد، تمام مدت پيش پدرم ماندم تا او را از تنهايي در آورم.

پيراهن خواب سادي هنوز به در اتاق آويزان بود و انگار انتظارش را مي کشيد. پاکت سيگار نيمه خالي اش هنوز روي ميز سالن ديده مي شد. وقت آخر آن ماه، تلفن همراه جديدم به دستم رسيد، دوباره داغ دل پدرم تازه شد و آه کشان گفت:« اگر سادي زنده بود، عاشق اين مدل تلفن همراه مي شد…» فرداي آن روز ، مي خواستم از خانه خارج شوم که به طور اتفاقي نگاهي به تلفن همراهم انداختم  ومتوجه شدم پيامکي برايم ارسال شده است. عجيب بود چرا صداي زنگ آن را نشنيده بودم؟ با ديدن پيامک، بر حيرتم افزوده شد. سه کلمه به هم چسبيده روي صفحه به چشم مي خوردند:« پدر خسته و عزادار است.» فوراً موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم و او آهي کشيد و پرسيد:« تصور نمي کني از سوي سادي باشد؟ شايد مي خواهد به اين شکل با ما ارتباط برقرار کند!» اخمي کردم و پاسخ منفي دادم. مي دانستم پدرم هنوز هم سوگوار مرگ همسر مورد علاقه اش است، ولي اين دليل نمي شد که خيالتي شود و حرفهاي نامربوط بزند!

اگر چه، آن  پيامک حتي باعث ترس و تعجب خود پدر هم شده بود. عجيب آن بود که پيامک ها عاري از هرگونه شماره تلفن و مشخصات فرستنده بود.

چند ساعت بعد، دوباره پيامک ديگري مشابه پيامک قبلي به دستم رسيد:«نمي توانم برگردم» اين مرتبه پدرم گفت:« عجله کن! بايد هر چه زودتر پيش دوستم، بيل برويم. او در امور مربوط به ارواح استاد است. بايد او را در جريان قرار دهيم و نظرش را جويا شويم.» نمي دانستم بايد بخندم يا گريه کنم! اگر بيل تصور مي کرد که من و پدرم ديوانه شده ايم، چه مي شد؟ آيا مسخره مان نمي کرد؟ ولي پدرم به هيچ وجه حاضر نبود تغيير عقيده دهد و يک ربع بعد، در آشپزخانه بيل در خانه اش واقع در تورنتون نشسته بوديم.

من تنها کسي نبودم که اين پيامک ها را مسخره تصور مي کرد. بيل پس از شنيدن ماجرا به فکر فرو رفت و گفت:«حتماً خيالاتي شده ايد. معلوم است که اين پيامک ها براي شما فرستاده نشده است. حتماً اشتباهي صورت گرفته است، چون مرده ها نمي توانند پيامک بفرستند!»

درست همان لحظه، تلفن همراهم صدايي کرد و پيامک ديگري رسيد:«نوزاد شش هفته روپوش مدرسه حلقه طلا به شکل قلب» با ديدن آن کلمات، ديگر نمي توانستم تصور کنم که اشتباهي رخ داده است. تک تک آن کلمات، معنا و مفهومي در بر داشتند. باز هم هيچ فاصله اي بين کلمات به چشم نمي خورد. دختر سادي باردار بود و تا شش هفته ديگر، موعد زايمانش فرا مي رسيد! من نيز، روز قبل، روپوش مدرسه جديدي براي پسرم خريده بودم.

پدرم زمزمه کرد: «خداي من! چند روز قبل از مرگ سادي، برايش حلقه طلايي به شکل قلب خريدم!» بيل که رنگ به چهره نداشت، جويده جويده گفت: «پس … راستش حسابي مرا ترسانيده ايد!» و او تنها فردي نبود که وحشت کرده بود. من هم تا سر حد مرگ، ترسيده بودم. عقلم به من نهيب مي زد که بايد دليلي منطقي وجود داشته باشد، چون ارواح قادر به فرستادن پيامک نبودند!

ولي احساسم چيز ديگري به من مي گفت! اگر پيامک ها از سوي سادي نبودند، پس چه کسي آنها را فرستاده بود؟ کسي که از تمام جزئيات زندگي مان خبر داشته و به آن شکل مخصوص، حروف را تايپ کند. عجيب تر آنکه، بيست و پنچ پوند به اعتبار سيم کارت تلفنم اضافه شده بود! حالا حسابي تعجب کرده بودم و به پدرم گفتم:« شايد حق با شما باشد و اين پيامک ها را سادي فرستاده باشد!»

پدرم لبخند اندوهگيني زد و گفت:« به تو نگفته بودم؟ آن تلفن همراه، راه ارتباطي ميان من و سادي بود.»

چند روز بعد در خانه پدرم بودم و مشغول صحبت با سادي و تلفن همراه بوديم که ناگهان صداي زنگ تلفن خانه بلند شد. گوشي را برداشتم و صدايي خودکار گفت:«خداحافظ !» بعد ارتباط قطع شد. پدرم پرسيد:«که بود؟» و من گفتم:نمي دانم. صدايي فقط گفت: «خداحافظ !» پدرم با حالتي پکر و غمگين، روي کاناپه نشست و زير لب نجوا کرد:«خداحافظ، عشق من…»

حالا مدتي است که ديگر پيامکي دريافت نکرده ام، منظورم از آن پيامک هاي عجيب و غريب است. گاهي تصميم مي گيرم که با اداره مخابرات تماس بگيرم و درخواست کنم ليست پيامک ها ي رسيده ام را بررسي کنند و شماره تلفن هاي را به من بدهند. ولي خيلي مي ترسم و هنوز جرات پيگيري اين موضوع را پيدا نکرده ام. به علاوه، فايده اي هم ندارد، چون متقاعد شده ام که آن پيامک ها از سوي سادي بودند. به خصوص از زماني که تلفني با ما خداحافظي کرد و پس از آن، ديگر پيامکي نفرستاد.

برخي از ارواح از طريق واسطه هاي احضار ارواح با عزيزانشان ارتباط برقرار مي کنند، برخي به شکلي ظاهر مي شوند و حضور خود را به عزيزانشان نشان مي دهند و من تصور مي کنم که روح سادي از طريق تلفن همراه محبوبش و آن پيامک هاي خاص خودش با ما ارتباط برقرار کرد. اين نشان مي دهد که حتي ارواح با پيشرفت تکنولوژي، پيشرفت مي کنند!
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.