داستان کوتاه خاطرات مدرسه. . .آقا مدیر

0 52

 

خاطرات مدرسه . . . آقا مدیر

 

هيچ وقت نشده بود هيچ معلمى به من توهينى كند يا خداى نكرده از طرف اولياء مدرسه اسائه ادبى چيزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم يا كسى به خودش اجازه بدهد به من بگويد بالا چشمم ابروست، يعنى هميشه طورى رفتار می كردم كه همه رعايتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم هميشه هیجده نوزده بيست بود، همين خودش بهترين دليل بود براى اين كه نور چشمى آقا ناظم و عزيز دردانه خانم معلم ها باشم .

آن روز قرار بود آقا مدير با آن شكم گنده و عينك ته استكانی اش كه از پشت آن چشم هايش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزيد، با آن خط كش آهنى درازش كه هميشه دستش بود و عشقش اين بود كه آن را با تمام قدرت بكوبد كف دست بچه هاى بى تربيت و رو دار و دستشان را آش و لاش كند، بيايد سر كلاس مان براى سركشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجك ها- اين تكيه كلام همیشگی آقا مدير براى صدا كردن همه بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- هميشه هم وقتى می آمد سر كلاس، می رفت می نشست پشت ميز خانم معلم، دفتر كلاس را باز می كرد، ده دوازده نفر را الا بختكى صدا می كرد، می برد پاى تخته، رديف می ايستاند، بعد شروع می كرد به سین جیم کردن و پرسيدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول يك سوال سخت می پرسيد، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه بخت برگشته می گفت: “كف دستت را بگير جلوت، بچه وروجك!”

و بعد با تمام زورى كه توی مچ دستش داشت محكم می كوبيد كف دست آن زبان بسته بخت برگشته و می گفت: “برو بتمرگ فلان فلان شده.”

و بعد بلند می پرسيد: “حالا کدوم وروجکی جواب اين سوال را می داند؟”

و آن هايى كه می دانستند- كه يا من بودم يا يكى دو نفر ديگر- دست بلند می كردند. و او از يكى مان، بسته به بخت و اقبالش می پرسيد، اگر غلط جواب داده بود، می گفت: “خفه! بيا اينجا دستت را بگير جلوت.”

آن وقت به جاى يكى دو تا می زد كف دست آن فلك زده بخت برگشته، می گفت: “یکیش براى اينكه بی خود دست بلند كردی، یکیش هم به خاطر آن كه جواب درست را بلد نبودی.”

اگر هم درست جواب داده بوديم، صدايمان می كرد پاى تخته، يك دانه يواش و از سر ملاطفت و محبت با همان خط كش آهنی اش می زد به باسن مان و می گفت: “آفرين به تو بچه وروجك با هوش، فقط بپا نشى خرگوش!”

و اين ضربه براى ما بچه ها شيرين تر از صدها ناز و نوازش بود و كشته مرده آن بوديم. چون اگر ده تا از اين ضربه ها می خورديم، آن وقت آقا مدير اسممان را يادداشت می كرد، فردا صبح اول وقت ما را سر صف صدا می كرد و می گفت همه بچه ها برايمان سه بار بى بيب هورا بكشند و تشويقمان كنند.

بعد سوال بعدى را از نفر بعدى می پرسيد و همين طور می رفت جلو تا بالاخره همه بچه وروجك هاى كلاس را يكى يك ضربه خط كش مهمان می كرد، حالا يا از سر خشم و غضب يا از سر رافت و ملاطفت.
شب قبلش من تا صبح بيدار مانده بودم و تمام كتاب هاى درسی مان را يك دور از اول تا آخر دوره كرده بودم كه هر سوالى آقا مدير پرسيد و كسى بلد نبود
من دست بلند كنم ، جواب درست بدهم. کلی زحمت كشيدم و زور زدم تا خودم را بيدار نگه داشتم و نه فقط سياهى ها بلكه حتی سفيدى هاى كتاب های درسی را هم آنقدر خواندم كه فوت آب شدم. یکی زدم توى سر خودم یکی توى سر كتاب تا بالاخره با هر خاك توسرى بود مطالب را فرو كردم توى كله ى از زور خستگى گيج و منگم. صبح هم زودتر از همه بچه هاى ديگر، حتى قبل از اين كه فراش مدرسه در را باز كند، پشت در مدرسه بودم. آنقدر شوق و ذوق داشتم كه نگو و نپرس. آنقدر هيجان زده بودم كه بيا و ببين.

بالاخره در حالى كه دلم مثل سير و سركه می جوشيد ساعت مقرر رسيد و آقا مدير آمد سر كلاسمان و طبق معمول اولين سرى از بچه ها را برد پاى تخته و شروع كرد به درس پرسيدن. آنقدر سوال های سخت سخت مى پرسيد كه هيچ كدام از بچه ها بلد نبودند جواب بدهند و هى خط كش پشت خط كش بود كه نوش جان مى كردند. خوشبختانه من جواب همه سوال ها را بلد بودم، اما از بخت بد هر چى دست بلند می كردم، آقا مدير انگار تعمد داشت كه مرا نبيند و صداى انكر الاصوات مرا كه هى جز می زدم ” آقا ما بگيم” نشنود و از من نپرسد. از آن هایی هم كه دست بلند كرده بودند و می پرسيد، هيچ كدام جواب درست نمی دادند و جز پرت وپلا چیزی نمی گفتند و آنها هم خط كش پشت خط كش بود كه گواراى وجود می كردند.

من از يك طرف دلم خنك می شد كه آنهایی كه الكى بدون آن كه جواب درست را بلد باشند دست بلند می کنند و حق مرا می خورند، نقره داغ می شوند، از طرف دیگر آه از نهادم بلند می شد كه چرا سوال های را كه من به اين خوبى جوابشان را بلدم و شب تا صبح بابت حفظ كردنشان نخوابيده ام و زحمت كشيده ام، آقا مدير از من نمی پرسد و به جای من از اين بچه بی سواد هاى فضل فروشی می پرسد كه هيچ چيز بارشان نيست و جز پهن توى كله شان چيزی پیدا نمی شود.

بالاخره نوبت خودم شد و گذر پوست به دباغخانه افتاد و آقا مدير اسم مرا هم قاطى يكى از گروه ها صدا كرد: “برجعلی زهر مار زاده…”

اشتباهش را تصحيح كردم: “زهرمار زاده نه آقا مدير. برجعلى زهوارزاده.”

آقا مدير سخت عصبانى از اين فضولى من، با غيظ گفت: “حالا هر كوفت و زهرمارى كه می خواهد باشد… خر همان خر است فقط پالانش عوض شده… گيرم پدر تو بود فاضل … از فضل پدر تو را چه حاصل؟ فضول را بردند جهنم، گفت هيزمش تر است.”

من كه حسابى از كت و كلفت هایی كه آقا مدير بارم كرده بود كنفت و خيط شده بودم با حالتى دمغ و بور رفتم جلو و اول صف ايستادم . نوبت من كه شد آقا مدير گفت: “صد دفعه بگو روى رون لر مو داره.”

فكر كردم اشتباه شنيده ام. با تعجب پرسيدم: “چى بگويم آقا مدير!؟”

آقا مدير با عصبانيت گفت: “سوال را از بچه آدم يك بار می پرسند. اگر بچه آدمی جواب بده، اگر هم كره خرى كه اشتباه اومدى اينجا، بايد برى طويله.”

در حالى كه بغض گلويم را گرفته بود و كارد می زدند خونم در نمى آمد، سعى كردم جمله ای را كه آقا مدير گفته بود، به ياد بياورم و تكرار كنم: “لوی رون لل مو داره …. لوى لون رر مو داره … روى لون رل مو داره ….”

صدای خنده بچه ها مثل بمب در كلاس تركيد و همه از خنده منفجر شدند. من هم بيشتر از اين نتوانستم ادامه بدهم و صمن بكم ايستادم زل زدم توی چشم آقا مدير.

آقا مدير گفت: “خوب اين یکی را كه بلد نبودى جواب بدهى. اما چون دلم به حالت مى سوزد يك فرصت ديگر بهت مى دهم. حالا به اين سوال جواب بده ببينم چى بار كله ات هست، پهن يا پاره آجر؟… خب بگو ببینم، مخترع آب كى بوده؟”

داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم. تا حالا نشنيده بودم كه آب مخترع داشته باشد. مگر آب هم ساخته دست بشر است كه مخترع داشته باشد.خواستم بگويم نعوذ بالله ” ذات حق تعالی” ولی ترسيدم خوشش نيايد و عصبانى شود، بنابراين، فقط به گفتن اين اكتفا كردم كه: “آقا مدير ببخشيد ها! ولى آب كه مخترع نداشته!”

آقا مدير با غيظ به من تشر زد: “تو دارى به من ياد می دهى كه آب مخترع داشته يا نداشته، پسره جلنبر!؟ اگر مخترع نداشته، پس مثل تو از زير بته سبز شده!؟”

بعد باز ارفاق ديگری به من كرد و گفت: “اين هم آخرين فرصت… بنال ببينم مكتشف راديو کی بوده؟”

ناله ام به هوا رفت: “راديو كه مكتشف نداشته آقا مدير. شايد منظورتان راديوم است، كه آن را ماری كوری و عیالش پی ير كوری با هم كشف كردند.”

“كور خودتی پسره جعلق! من منظور خودم را بهتر می دانم يا تو!؟ پسره مزلف! بيا جلو ببينم. تو بودی كه هر سوالى من می كردم هی دستت را مثل علم يزيد می بردی بالا!؟ تو ريقوی مردنی بودی كه فكر می كردی علامه دهری؟ حالا بهت ثابت شد كه هيچ پخی نیستی؟ ثابت شد كه توی كله ات به جای مخ ، پهن الاغ است؟ هان؟ ثابت شد؟”

بعد رو كرد به طرف بچه ها و گفت: “وروجک ها بهشون ثابت شد؟”

همه بچه ها دسته جمعی و يك صدا گفتند: “بععععله !”

بعد آقا مدیر رو كرد به من و گفت: “حالا بیا جلو بزمجه!”

من ترسان و لرزان در حالی كه از وحشت به خودم می لرزيدم و كم مانده بود كه خودم را خراب كنم، رفتم جلو. آقا مدير نعره كشيد: “زودتر …تن لش!!”

بعد داد زد: “دستت را بگير جلوت. یاالله پسره حيف نون.”

جای چون و چرا نبود و سنبه آقا مدير خيلی پر زور بود. در حالی که تند و تند، توی دلم آيه الكرسی می خواندم و به خودم فوت می كردم با ترس و لرز دستم را گرفتم جلويم و آن وقت چشمتان روز بد نبيند كه آقا مدير با خط کش کذایی اش افتاد به جانم، حالا نزن کی بزن. همينطور می زد و می گفت: “اين مال سوال اول كه الکی دست بلند كردی، اين مال سوال دوم… اين مال سوال سوم….”

همين طور می شمرد و می رفت جلو. دستم آش و لاش شده بود. جيغ می زدم و زوزه می كشيدم و شیون می کردم. وآقا مدير بابت اين ها هم می زد.

“اين مال زبون درازيت… اين مال بی ادبيت كه به من جسارت كردی گفتی كوری … اين هم مال كولی بازی و ننه من غريبم بازی كه در آوردی، زار زار مثل دخترها گريه كردی … اينم مال اين كه مرد و مردانه كتكت را نوش جان نكردی. مگر نشنيده ای كه جور استاد به ز مهر پدر؟”

خلاصه آنقدر زد كه خط كش كج شد و از شكل افتاد. بعد هم انگار خسته شده باشد، در حالی كه نفس نفس می زد و سروصورتش مثل لبو قرمز و خيس عرق شده بود، گفت: “برو بتمرگ سر جات، از جلو چشمم گم شو. برای امروزت بس است. بقيه اش طلبت تا يك وقت ديگر. تا تو باشی وقتی چيزی را نمی دانی بی خود دست بلند نکنی.”

من، در حالی كه از درد مثل مار به خودم می پيچيدم و دنيا به چشمم تيره و تار شده بود رفتم سر جايم تمرگيدم. و به اين ترتيب معنی تنبيه و تنبه را برای اولين بار به طور خیلی کامل و دقیق فهميدم، و طعم تلخ تر از زهرمار مورد توهين و بی احترامی قرار گرفتن را براى نخستين بار با تمام وجودم چشيدم.
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.