داستان کوتاه تعطیلات شاد

0 17

 

تعطيلات شاد

 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش

پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت.

همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس

گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.