داستان کوتاه کسی که میخواست خودش باشد

0 70

 

قصه کسي که مي خواست خودش باشد

 

بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک دو ساله را قبول مي کنم.

مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.

مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم.

مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

داستان کسی که میخواست خودش باشد

مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها، جدول ضرب و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم، وقتي نمي دانستم که چه

چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.

مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم.

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نمي خواهم زندگي من پرشود ازکوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب،

جريمه وبيکاري و جدايي.

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت به صلح، به فرشتگان، به باران.

اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما

من؛ رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم.

سانيتا سالگا

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.