داستانک خواندنی هر چه خدا بخواهد

0 31

 

هر چه خدا بخواهد

 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می كرد كه وزیری داشت.

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی كه رخ می دهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه

رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد

و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیلهای رسید كه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای

خدایانشان بودند، زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند، اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی كردن

انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.

پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن

انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی

نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب می كردند، بنابراین می بینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.