داستان خولی و خر نامرد

0 79

 

خولی و خر نامرد

 

روزی خولی از راهی می گذشت.

درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.

خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب

بود.

آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد

و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.

چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.

خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.

صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟

خولی گفت: نر.

صاحب خر گفت: این خر ماده است.

خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود!

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.