داستان کوتاه سفید ،زرد، همه رنگ ها

0 56

 

سفید ،زرد، همه رنگ ها

 

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم.

– مامان خدا زرده؟

زن سر جلو برد: چطور؟

– آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده.

– خوب تو بهش چي گفتي؟

– خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده.

مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد.

چشم باز كرد: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه.

زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد.

سهيل ميرزائي

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.