داستان کوتاه چشمان خشک من

0 40

 

چشمان خشک من اما . . .

 

می توانستی خطوط روی چهره تکیده و حلقه کبود زیر چشمانش را با نوک انگشت دنبال کنی. خطوطی عمیق و تیره که هرکدام شاید نشان از دردی

داشتند. لبهای خشک و تشنه اش را روی هم می فشرد.

دستهایش را که بالا گرفته بود، روی رگهای برجسته و کبودرنگش که با زشتی خودنمایی می کردند می شد جای بی رحم سوزن ها را دید.

جثة پسرکی ده، دوازده ساله داشت. گرچه سن و سالش گم شده بود میان آن همه تیرگی و خطوط عمیق و نگاهش، سرد و دور انگار که از من می

گذشت . . .

چشمان خشک من اما اشکی نداشت تا برایش بریزد.

مریم اقازاده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.